از اين دخترا كي داره؟

در زیر چادر ابر

درخشان در آغوش ماه

ستاره‌ای کوچک

 

از امید مهدی‌نژاد برای ستاره

 

 

 

 

 






موضوع :
چهارشنبه 30 / 5 / 1392 |
 

در همچین روزی، سال پیش وقتی زمین سفیدپوش برف بود خدا نعمتش را بر من تمام کرد و رنگی تازه به زندگی‌ام پاشید. ستاره‌ای داشتم، ستاره‌ای دیگر نصیبم کرد و من بنده کجا و لیاقت این همه نعمت. هرچه سر بر سجده گذارم باز کم است...

 دختری عطا کردند به لطافت گل و زیبایی بهار و خواستنی‌تر از هر خواسته‌ای... دلیلی برای بودن و محکم‌تر بودن بنده و عیال که مهر است و مهربان. 

ستاره بابایی!

از تو ممنونم برای جاری کردن این حس زیبای پدرانگی در وجودم. برای آن که با خنده‌ات تمام نامرادی‌ها و نامردی‌ها و سیاست‌بازی‌ها یادم می‌رود. وقتی می‌خندی بهار می‌شود خانه و بابای خسته‌ات! پناه می‌آورد به پاکی و معصومیت تو آیه‌ی خدا.

آرامم، آیه‌ام، بارانم...

از تو ممنونم برای بازتولید مهر و محبتی که در دلم بود. ماه و ستاره دارم تو آشیون خونه‌م...

بابایی من!

حواسم هست. ملتفت هستم ملتفت بزرگ‌شدنت، قد کشیدنت، لقمه‌ای که می‌خوری... حواسم هست آهی پشت لقمه‌ی سر سفره‌ام نباشد که تو آرام باشی و دلت دریا شود.

 

پی نوشت:

عشقم،  ستاره مادر ستاره‌ام!

دوستت دارم و می‌دانم که چه باری بر دوش می‌کشی. وام‌دار مهربانی‌ات هستم و با تمام قلبم تولد ستاره را به خودمان و تمام دوستداران و دعاگویان سلامتی و صحت ستاره تبریک می‌گویم. 

خدایا از کرانه لطف و مرحمتت آن چه خیر است نصیب ما کن و نعمت صحت و سلامتی را شامل حالمان....






موضوع :
يکشنبه 1 / 11 / 1391 |


برنج های خشک را دور از چشم ستاره پیمانه می کنم و میریزم تویه قابلمه. سه بار می شورم. اما هنوز هم آبش سفید است. یعنی هنوز جا دارد تا زلال شود. دقیقا نمی دانم شام چی درست کنم. سوپ ستاره روی اجاق دارد قُل قُل می کند تا مطمئن شوم که مثلا میکروب هایش از بین رفته است.
شد پنج بار. خب دیگر بس است. حالا دمی درست کنم یا آبکش؟! دمی سریع تر است. تازه شاید خواستم از این برنج به ستاره بدهم. دمی باشد بهتر است. خب خاصیتش حفظ می شود برای بچه. اما خب کمتر از یک بند انگشت آب رویش می ریزم. شاید نصف بند انگشت یا شاید نصف بند انگشت. تا شبیه برنج آبکش شود...
همین که سوپ ستاره را میریزم  توی بشقاب تا خنک شود، ستاره کم کم دستش را می گیرد به شلوارم و می آید بالا! می گویم: «مامان جان برو کنار سوپ داغِ می ریزه روت ها...»
می گوید: «  بَ بَ...»
چند قطره سوپ می ریزد روی گاز. احساس می کنم خیلی دست و پا چلفتی شدم. یک تکه دستمال کاغذی برمی دارم تا هنوز خشک نشده آثار سوپ را پاک کنم . ستاره در کابینت ها را باز کرده و چشمش افتاره به قندون! شاید هم در قندون. ذوق می کند اما وقتی می گویم نه! دست نگه می دارد و خودش را عقب و جلو می کند .اما هنوز هم دل نمی کَنَد.
می رود سراغ کشوها. سفره و ملاقه های پلاستیکی را می ریزد بیرون. نمک و روغن برنج را اضافه می کنم. کشوها را دوباره مرتب می کنم ستاره را می گذارم تویه رو روئک تا سوپش را بدهم. راه می افتد و چند بار محکم می زند به انگشت پایم. لبه روروئک تیز است... درد می گیرد!
قاشق را پر می کنم و می برم سمت دهنش. ذوق می کند و مثلا می خواهد سوپش را فوت کند . تمام قاشق سوپ می ریزد روی لباسش و البته روروئک و خودش. فقط می خندند! و منِ مستاصل فقط نگاهش می کنم...
شام می خوریم. ظرفها را که جمع می کنیم دل دل می کنم که همه را بریزم تویه ماشین ظرفشویی چون ظرف شستن با ستاره یعنی اسیری با اعمال شاقه! بعد دوباره می گویم نه! بگذار موقع هایی که واقعا نمی شود یا وقت نیست یا ظرف ها خیلی زیاد است. خب قرص ظرفشویی خیلی گران شده این بسته ای که داریم را باید غنیمت شمرد! می روم سراغ ظرف ها و جلوتر از من ستاره... کتری چایی ساز را پر میکنم تا جوش بیاید تا هم اگر شد خودمان چایی بخوریم و هم آبجوش نبات بدهم به ستاره بانو چون بعد از ظهری خیار خورده و ممکن است سردی اش کند.
سرش را دقیقا گذاشته بین دو تا پای من و دارد گریه می کند. خودم را می کشم کنار . در کابینت را باز می کند و سریع بطری روغن ها را می اندازد بیرون و برای خودش دست می زند. ضیافتش را از بین می برم و می کشمش کنار. خُلقش تنگ می شود.
ساعت از دو نصفه شب هم گذشته. مغزم دستور تعطیلی داده اما ستاره هنوز هم می خواهد کشف  کند و سر در بیاورد! وقتی که شیر می خورد تا بخوابد به قول خواهرم «نمی خوابد! شهید می شود! چون تا آخرین تیر تنفگش جنگیده...» ساعت دو و نیم است. امیر و ستاره خواب ِ خوابند و نجمه ی مادرِ خسته تلاش می کند بعد از اینکه پنج بار آیت الکرسی می خواند و فوت می کند به همسر و بچه اش چند کلمه ای را هم در خودش باشد تا بعد ها خاطره ای رقم بخورد...
... و خواب در چشم تَرَم می شکند...





موضوع :
پنجشنبه 14 / 10 / 1391 |

نازنینم!
تصویرت نقش ماندگاری است بر روزهای پرتلاطم و حتی آرام زندگی‌مان. نوعی پناه آوردن هر روزه به پاکی و معصومیت تو. آرامشی دارد خنده‌های با همه وجودت و تلاش دایم ما برای این که آن چه باعث لبخندت می‌شود را کشف کنیم.
بابایی من! روز دختر بر شما مبارک باشد.
آیت الکرسی می‌خوانم و خدا را به عصمت فاطمه قسم می‌دهم که حافظ و نگاه‌دار تو باشد.

 


 





موضوع :
دوشنبه 27 / 6 / 1391 |

ستاره 6 ماه‌ش شده است. دنیا و عوالم خاص خودش را دارد. گاهی وقت‌ها خیلی بی‌تابی می‌کند  با تجربه‌ای گفت: عطش دارد.آب‌ش دهید. راست می‌گفت. آب که به او می‌دهیم آرام‌ می‌گیرد. ولی مگر بچه 6 ماهه چقدر آب می‌خواهد. اندازه بگیری می‌شود دو قاشق کوچک....
گلوی ستاره کوچک است. لطیف است. حتی گاهی می‌ترسم دست بزنم به حلق و گلویش... آب که می‌خورد مسیر رفتن آب کاملا در گلویش مشخص است...

 





موضوع :
سه شنبه 3 / 5 / 1391 |

پیوندی ابروهایت دارند بیشتر می شوند... اما هنوز قرمزی پشت چشمت که از زمان تولد با تو همراه بوده را داری... موهایت کم کم از ریشه دارند بور می شوند! وقتی به دنیا آمدی مشکی بودند. تو داری تغییر می کنی... مچ دستت دارد تپل می شود.. ران پایت هم همینطور... همین است که بابای غیرتی ات دوست ندارد وقتی بیرون می رویم دامن کوتاه برایت بپوشم. می گوید چشم می خوری...

نمی دانم!

خیلی اوقات دلم خواسته از مهری که تو در من به وجود آورده ای بنویسم اما باز هم می گویم نه! مهر را در کلمه نکشم! آخر کلمه هم ظرف دارد اما مهر نه...!

ستاره بانویم... پاره تنم... وقتی در آغوشت می گیرم و قلبت را به قلبم می چسبانم انگار دلم که همان عرش است می لرزد... چشمهایم را می بندم و شکر می کنم از بابت حضورت از بابت خنده هایت از بابت تر و تازگی ات از بابت همه چیزهای خوبی که در توست و با توست...

چشمهایت که بسته اند و خوابی، دنیا ساکت است و بی حرکت. اما امان از وقتی که چشمهایت را باز کنی... انگاری ولوله می افتد... همه چیز کم کم رنگ می گیرد ، بو می گیرد، شکل می گیرد، زیباست... بسیار زیباست... رنگ طوسی چشمهایت با آن مژه های بلند در قابی سفید...

هنوز کامل هوشیار نشده ای که می خندی.. لبخندت نمی دانم پاداش کدام کار خوب ماست... نمی دانم چه کرده ایم به در گاه خدا که انقدر زیبا می خندی.... این را نه اینکه منِ مادر بگویم ها... نه... همه آن ها که دیده اند گفته اند!

جانم به جانت بسته است نازنین دختر... امیدوارم مادر خوبی باشم!





موضوع :
چهارشنبه 10 / 3 / 1391 |

با احترام برای ستاره ‍، عیال محترم‏ و مادر ستاره که بسیار مدیون اویم و وامدار مهربانی و لطف بی دریغش...

پدرانگی می‌کنم. حظ می‌کنم. در خانه را باز می‌کنم. چشمهایم می‌چرخد. بو می‌کشم ببینم کجایی؟ رخ می‌نمایی. ضعف می‌کنم. جانم می‌شود عسل خالص بدون موم. چشم در چشم می‌شویم. بلند و بی اختیار با صدای بلند می‌گویم:“سلام بابایی‏ سلام اوشگله...”
صدا را می‌شناسی و می‌خندی. خنده که چه بگویم، نسیم اردی‌بهشتی در خانه راه می‌اندازی؟... اون قدر دوست دارم که نگران خودمم... تجربه می‌کنم بابایی بودن را. دختری داشتن و به عشقش زندگی کردن را.
ستاره‌ی من، ترانه‌ی بابا!
سعی کرده‌ام{و می‌کنم} نان حلال بر سر سفره‌ای بیاورم که حضور و وجدت برکت آن است تا خیالم راحت شود از رعایت حلال و حرام در زندگی‌ات ... از آخر و عاقبت به خیری‌ات.
می‌دانی بابا! دارم تمرین می‌کنم برای روزهای بزرگتر. برای جواب به سوال‌هایت، برای آنکه برایت بگویم از حرمت پنجره‌ای که قاب می‌شود برای ماه.
خدا کند آن زمان که لایق عاشقی شدی، بعد از صحن و سرای امام‌زاده،‌گوش و آغوش من ماوا و محرمت باشد که دل بدهم به دلت و راه به راهت. تا با هم گریه کنیم. سبک شویم، تو عاشقی کنی و من از عاشقی تو صفا!





موضوع :
شنبه 2 / 2 / 1391 |

 

 

چشمهایت را باز کن بابا و رنگ شادی به زندگی‌مان بپاش. اگر بدانی چقدر سخت بود روی تخت بیمارستان دیدنت. چشم‌هایم را از سرمی که روی پایت زده بودند می‌دزدیدم. فقط به چشم‍‌های بی‍حالت نگاه می‌کردم. بغض، آن وقتی بود که شب می‌آمدم خانه و جای خالی‌تان را می‌دیدم. خوش به سعادتت ستاره که چه دست‌های خوبی برای بهبودیت رو به آسمان بلند شده بود و چه خاطرخواه‌هایی داری دختر. قشنگ‌ترینش این پیامکی بود که شب سال تحویل یکی از عموها برایت فرستاد: «پارسال در این لحظات مشغول آب و جارو کردن صحن حرم ابالفضل العباس بودم. خدایا آن نوکری را وقف شفای ستاره‌ام کردم...»سال تحویل کنار تختت در بیمارستان بودیم با یک سفره 7سین صورتی، تلویزیون رفت حرم امام رضا. مادرت طاقت نیاورد و با صدای بلند....

بابا ستاره! سال خوبی داشته باشی. الله حافظ والکافی الوحده...

 





موضوع :
جمعه 4 / 1 / 1391 |

یکی از رفقا می‌گفت:«نوزاد که گریه می‌کند، در واقع ذکر می‌گوید».

گفتم:«قربان ستاره بروم که دخترم از ذکر خدا فقط نماز شبش را انجام می‌دهد...»





موضوع :
يکشنبه 7 / 12 / 1390 |

ستاره جون وقتی گشنه‌اش می‌شود بعد از کش و قوس به بدن نوای گریه را سر‌ مي‌دهد و با صداي بلندي در آخرش مي‌گويد: اونگه...و اين اونگه يعني ستاره بايد برود سوخت گيري...





موضوع :
سه شنبه 2 / 12 / 1390 |

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد